دختر تنها |
تفاله های چایت را برای من نگه دار. انها بهترین خاطره را از لبان تو دارند |
دارد چه بر سرم می آید ؟ چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند +نوشته شده دریکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 5:1 توسط رها |
وقتی بارونیه چشمام تو کجایی؟ تک و تنها مونده دستهام تو کجایی؟ وقتی پرپر می زنه این دل زارم ساکت و خاموشه لبهام تو کجایی؟ وقتی بی تو نازنین بی هم نشین و گوشه گیری تک و تنهام تو کجایی؟ وقتی بغض تو گلومه گونه هام خیس یه نوازشگرو میخوام تو کجایی؟ چشمهای تو یه فانوس همیشه روشن وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟ وقتی من ب هر نفس لحظه به لحظه تورو عاشقونه می خوام تو کجایی؟ تو کجایی؟ +نوشته شده دردوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:11 توسط رها | در دنیایی که مردمانش عصا از کور می دزدند من خوش باور ساده محبت جست و جو میکنم +نوشته شده دردوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:27 توسط رها |
خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی گفتم بیا باهم بریم گفتی که راهو بلدی هرچی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید........ صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامه روی در نوشته بودی که سلام مدتی رو میرم سفر بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا دوباره باز میبینمش چه خوشخیال بودم خدا ساعتو لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها شبا یه گوشه از اتاق گریه و اه بی صدا مثل همون خواب سیا رفت و منو تنها گذاشت گفتن این قصه ی تلخ ارزش خوندن رو که داشت +نوشته شده دریکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:8 توسط رها |
سلام بچه ها مرسی از نظرهایی که دادید از تمام اونایی هم که سر زدند ممنونم بابت نظراتتون ممنون دوستان عزیز اینجا یه شعر از یه نویسنده خوش ذوق داریم که گفتم حیفه تو وبلاگم این یادگار رو نزنم نام من باران است +نوشته شده درچهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:3 توسط رها |
هنوزم منتظرم منتظر اومدنت انتظار بهتره از هرگز تو رو ندیدنت مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید
+نوشته شده دریکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:44 توسط رها | سلام دوستان امروز روز تولد یه نفر میخوام بهش تبریک بگم اخه هیچ کس امروز تولدشو یادش نبود راستش رو بخواین امروز... تولد خودمه تولدم مبارک
روز تولدم است نیستی تو در کنارم من غصه می خورم که چرا تو را ندارم اشک میریزم فراوان از غم نبودت روح من پیش توست در ذره ذره وجودت روز تولدم است من اینجا بی تو تنها جشن میکیرم روشن میشن شمع ها تو تاریکی می درخشن اما چقدر غریبن اینها هم اشک میریزن چون که تو رو ندیدن +نوشته شده درسه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 18:0 توسط رها |
تو مرا پیدا کردی و من گمگشته ی رویاهایم را سال ها حیران و سرگردان دنبال عشق می گشتم غافل از انکه من عاشق تو بودم و هرگز ندانستم وقتی کوله بار تنهایی را بستم تو امدی و گرفتی دو دستم و من دانستم که تو همان گمشده ای بودی که سال ها به پایش نشستم امروز عهدی را با تو بستم و به کودکی ام قسم سر عهدم هستم من به حرمت دوران کودکیم و خاطراتی که داشتم با تو به حر مت اون لحظه ها قسم می خورم که هیچ وقت بهت خیانت نکنم و تنهات نذارم بهت دروغ نگم من قسم خوردم اگر شکستمش 4-5 سال بهترین لحظات بچیگموخورد کردم و شکستم m.p
+نوشته شده درچهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:14 توسط رها |
![]() به جرم اينكه خيلي ساده بودم به زندان دلت افتاده بودم اگرچه حكم چشمانت ابد بود براي مرگ هم اماده بودم +نوشته شده دردوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 16:14 توسط رها | حرف تازه ای ندارم
جز اینکه دوباره که نه هزار باره بگویم تو که نیستی دلم خاک می خورد +نوشته شده دردوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:7 توسط رها |
لعنتی بگو چی نصیبت شد که با من اینطوری کردی................. چی گیرت اومد بگو می خوای فریاد بزنم حرف دلتو بزن تا قبل از اینکه من بگم دیگه دوست ندارم دیگه دوست ندارم باورت شه واست سخته اما تو خواستی برو...... دیگه حتی نمی خوام ببینمت اما به ابوالفضلی که قسم خوردی و شکستی نمی بخشمت هرگز........ عاشق +نوشته شده دریکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 17:7 توسط رها | من نه به رتبه ی توی کارنامه ات نه به صفحه ی دوم شناسنامه ات من فقط به دکمه ی سوم پیراهنت حسادت میکنم.
+نوشته شده درشنبه یکم فروردین 1388ساعت 14:47 توسط رها |
و یک سال دیگر هم گذشت ... و می گذرند ... روزها از پی هم و هفته ها و ماه ها و سال ها... روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک فقط مي خوان بهت بگن :. تولدت مبارک
سکوت،
سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت
بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا
قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه
چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم
چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد
اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است +نوشته شده درشنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:23 توسط رها |
به شب گر یه های کودکانه ام سوگند که بزرگ شده ام.
انقدر بزرگ که دلم........ که دلم ابنباتی می خواهد با طعم لب هایت و بادکنکی +نوشته شده درشنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:14 توسط رها |
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم : عزيزم اين كار را نكن نگفتم : برگرد و يك بارديگر به من فرصت بده وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه رويم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ميشنوم ... گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي من آن را سد نخواهم كرد. حالا او رفته و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ميشنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم. نگفتم : اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود. فكر ميكردم از تمام آن بازيها خلاص خواهم شد اما حالا تنها كاري كه ميكنم گوش دادن به چيزهايست كه نگفتم .... نگفتم جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشي خدا به همراهت ، او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم. +نوشته شده درشنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:10 توسط رها |
هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن! هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ ميگن!! هر چي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميذارن!!! هر چي قلبتو آسونتر در اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن!!!! هر چي آرومتر باشي فکر ميکنن آدم ضعيفي هستي!!!!! هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي بيشتر حقتو ميخورن!!!!! هر چي خودتو خاکي تر نشون بدي واست کمتر ارزش قائلن ![]() +نوشته شده درسه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:50 توسط رها |
من يه دختر غريبه توي شهر ادمك ها مثل ادم هاي قصه واسه خيليا معما مثل قطره هاي بارون گريه هر تحظه باهامه توي بي حاصلي عمر سيب سرخ لحظه هامه پر دانايي اوجم خالي از قدرت پرواز پرم از لحن كبوتر تهي از دانش اواز گنگ يك سكوت زردم سردم از نگاه مردم مثل چهره ي حقيقت طردم از پناه مردم شروع زندگيمون نقطه پايان گل هاست كسي باورش نمي شه قهرمان يك زن تنهاست
+نوشته شده دردوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:38 توسط رها | وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه +نوشته شده دریکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:7 توسط رها | +نوشته شده دریکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:54 توسط رها | رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم
+نوشته شده دریکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:25 توسط رها |
من تنها ترين هستم +نوشته شده دریکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:51 توسط رها |
همه چیز بین ما تموم شد تمام عشق من حروم شد این قلب پاک و ساده ی من فدای یک نا مهربون شد برای من هنوز هست ابهام چرا دوسم نداشتی حس عجیب غریبگیت از نگاهت به من شد الهام نیستی و دلم برات تنگه نگو قلبت از جنس سنگه نفهمیدم دلت عاشقه یا پراز ریا و نیرنگه +نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:20 توسط رها | خیلی دلم پر ازت بود و نبود زندگی یه بار دیگه هستیمو باز باختم به پای سادگیم یه بار دیگه تنهام گذاشت اون که چشماش دوسم نداشت اون که با رفتنش گل گریه رو روی دلم گذاشت چشمای بی گنام چی شد اون همه گریه هام چی شد دلی که با من می تپید بی دل وشیدای کی شد
+نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:44 توسط رها |
+نوشته شده درشنبه دهم فروردین 1387ساعت 13:31 توسط رها | اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت +نوشته شده درجمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:42 توسط رها |
+نوشته شده درسه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 21:5 توسط رها |
هر چی میگم دوست دارم انگار دارم +نوشته شده درسه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:5 توسط رها |
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی اره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی +نوشته شده دردوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:50 توسط رها | چقدر سخته... چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای انکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر اوارغرورش له شدی چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی که پشتت بهش دونه ها ی اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری چقدر سخته گل ارزوهاتو توی باغ دیگری ببینی و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغ جدید مبارک. سخته به خدا سخته...................... +نوشته شده دردوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:42 توسط رها | حسرت همیشگی...
حرف های ما هنوز نا تمام... تا نگاه میکنی وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی . پیش از انکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیرمی شود آی... آی دریغ و حسرت همیشگی. نا گهان چقدر زود دیر می شود. +نوشته شده درجمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:12 توسط رها | |
سلام پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 پيوندها طراح قالب |